رو به دریا.رو به احساس پاک و زلالش و غریزه ی نهفته ی شکارش
چادر می زنم. کنار بغض های فرو خورده و در گلو مانده ام از دست
اوخیره می شوم در چشمانش و می خواهم در چشمانم حرفهایم
رابخواند. تا نکند حرمتش را بشکنم.
می خواهم بفهمد ماهها پیش دوستش داشتم اما حالا.نه.
انگار یادش می رود که همیشه این گونه آرام نیست. لحظه های
وحشیانه ی هجومش را از یادبرده. لحظه هایی که با تازیانه های
باد هم قسم می شود و موج ها را به شکار می فرستد. و آنگاه
دوباره آرام می شود و من این دو رنگی اش را نمی خواهم
نمی خواهم حرمتش را بشکنم
اما دیگر دوستش ندارم